جمعه 1 آذر 1392

بال هایت را کـجا جـا گـذاشـتی ؟

   نوشته شده توسط: سهیلا فخارزاده ( آفتاب شرقی )    نوع مطلب :داستان کوتاه ،




 پرنده بر شانه های انسان نشست .

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

 اما من درخت نیستم ، تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی .

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .

اما گاهی پرنده ها وآدم ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید وبه نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت :  راستی چرا پرواز را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .

پرنده گفت :  نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

انسان دیگر نخندید .

انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .

چیزی که نمی دانست چیست .

شاید یک آبی دور یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت :  غیر از تو پرنده های دیگر را می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است

اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد .

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد

و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود

و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت ،

و گفت :  یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟

آسمان و زمین هر دو برای تو بود ، اما توآسمان را ندیدی .

راستی عزیزم ! بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .

آن وقت رو به خدا کرد و گریست...


"عرفان نظر آهاری"


برچسب ها: داستان ، پرنده ، پرواز ، خدا ، آسمان ، زمین ، عرفان نظر آهاری ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic