تبلیغات
 دلمشغولی های یک مامان - مطالب داستان کوتاه




مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:

"
من خسته ام دیگه دیر وقته، می رم  بخوابم".


ادامه مطلب

برچسب ها: مادر ، پدر ، عشق ، ایثار ، دلمشغولی های یک مامان ،

گنجشک با خدا قهر بود



ادامه مطلب

برچسب ها: گنجشک ، خدا ، داستان کوتاه ، نکته آموزنده ، حکمت خدا ، لطف خدا ،

یکشنبه 10 دی 1391

بیسکویت سوخته!

   نوشته شده توسط: سهیلا فخارزاده ( آفتاب شرقی )    نوع مطلب :جملات زیبا و عارفانه ،داستان کوتاه ،

 

زمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند.


ادامه مطلب

برچسب ها: داستان کوتاه ، بیسکویت ، گذشت ، عشق ، جملات زیبا و عارفانه ،



از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.


ادامه مطلب

برچسب ها: خلقت ، مادر ، زن ، آفرینش ، تحمل مادر ، دلسوزی مادرانه ، خدا ،

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.

خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند 


و بدین ترتیب خود را حفظ کنند

ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی می کرد

با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر می شدند ، تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند

ولی با این وضع از سرما یخ زده می مردند

ازاینرو مجبور بودند برگزینند


یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد...

دریافتند که باز گردند و گردهم آیند

آموختند با زخم های کوچکی که از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند

  چون گرمای وجود آنها مهمتراست

و این چنین توانستند زنده بمانند .


برچسب ها: تنهائی ، داستان خارپشتها ، عصریخبندان ، عشق ، همدلی ،

جمعه 1 آذر 1392

بال هایت را کـجا جـا گـذاشـتی ؟

   نوشته شده توسط: سهیلا فخارزاده ( آفتاب شرقی )    نوع مطلب :داستان کوتاه ،




 پرنده بر شانه های انسان نشست .

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

 اما من درخت نیستم ، تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی .

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .

اما گاهی پرنده ها وآدم ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید وبه نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت :  راستی چرا پرواز را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .

پرنده گفت :  نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

انسان دیگر نخندید .

انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .

چیزی که نمی دانست چیست .

شاید یک آبی دور یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت :  غیر از تو پرنده های دیگر را می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است

اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد .

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد

و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود

و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت ،

و گفت :  یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟

آسمان و زمین هر دو برای تو بود ، اما توآسمان را ندیدی .

راستی عزیزم ! بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .

آن وقت رو به خدا کرد و گریست...


"عرفان نظر آهاری"


برچسب ها: داستان ، پرنده ، پرواز ، خدا ، آسمان ، زمین ، عرفان نظر آهاری ،