یکشنبه 20 اسفند 1391

بیهوده نخند...

   نوشته شده توسط: سهیلا فخارزاده ( آفتاب شرقی )    نوع مطلب :جملات زیبا و عارفانه ،



به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند. نخند!

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز از آدامسهایش نمی خری. نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ای  معطلت کند. نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند!

به دستان پدرت، به جاروکردن مادرت،

به راننده ی چاق اتوبوس،

به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که گاهی مواقع چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد می زند،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،

به مسافری که سوار تاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که با کیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی، نخند ...

نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!

که هرگز نمیدانی آنها چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!

آدمهایی که هرکدام برای خود و خانواده شان همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بار می برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جار می زنند،

سرما و گرما می کشند،

و گاهی خجالت هم می کشند...

برچسب ها: تمسخر ، خنده ، زندگی ، عید ،

ایدا
سه شنبه 8 اسفند 1391 11:02 ق.ظ
متن بسیار زیبا و اموزنده ای بود ممنون افتاب جون
پاسخ سهیلا فخارزاده ( آفتاب شرقی ) : سلام گلم خوش اومدی کجا بودی؟ بیشتر بهم سر بزن گلم :-)
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات